حرف 64

تکیه کردم به لبخند هایش که هرروز برایم شیرین تر و شیرین تر از قبل میشد ، به تمآم دوستت دارم هایش که نمیدانستم امروز میخوآهد از بین برود ، کاش تکیه نمیکردم به عاشقانه های ِ این دنیا ... من تکیه کردم ... به خندیدن هایش ... میخندید ُ من فقط نگآهش میکردم و لبخند میزدم ... نمیتوانستم مُدام بگویم جآنم فدات ... اما لبخند میزدم تا بیشتر بخندد و من حالم جا بیاید . یک روزی بود دوستت دارم هایش از زبانش کنده که نمیشد هیچ ، از گوش های ِ منم دور نمیماند ... من یک تکیه کرده ی ِ ماتم زده ... حالا نمیدانم چه کنم ؟ وقتی دست هایش برایم زیبا ترین دستان بود و مُدام میفشردمشان در دستانم ... نمیدانم وقتی دیگر دستی نیست که بگیرمش ... سر به کدام کوه ُ بیابان بگذارم و بگویم که نه ... که نه ... این اتفاق چیزی نیست که من میخوآهم ... عوض کن خدا ... عوضش کن ، فقط همین یک بار ... دستانش را برگردان ... خنده های ِ بلندش را برگردان ... دوستت دارم هایش همیشه ملایم بود ... برشان گردان ...

فقط همین یک بار

حرف 63

دیشب دستی نبود اشکآنم را پاک کند ، دستانی نبود آرآمش را ازش بگیرم ... و چقدر تنها بودم ... و چقدر تنها بودم در تخت خوآبم ، بالشت را بغل گرفته بودم و اشک میریختم ... بلند میشدم میشستم و اهنگ گوش میدادم و اشک میریختم ... و چقدر تنها ! چقدر تنها بودم منی که تمآم صورتم خیس بود از گذشته ... خیس بود از پیش آمده ها  . کآش میشد گذشته را برای ِ همیشه دفع کرد ! کآش اثری باقی نمیمآند که امروز عذابم دهد . گآهی وقت ها میخوآهم خودم را آرآم کنم ... مثل چند روز پیش که لا به لای ِ همین گریه ها ... بازو هایم را بغل گرفتم و به خودم دلداری دادم ... مُدام تکرار میکردم که " عب نداره بهار ... اینا همش میگذره " و هِی بغض های ِ قدیمی میشکستند ... این شب ها منم مثل بارون های ِ پاییزی ... صورتم بارانیست . کسی نیست آغوشش را قرض دهد ، دستانش را روی ِ موهایم بکشد و صدایم بزند  ... صدایم بزند و بخواهد که آرآم باشم ...  " بهارم ؟ آروم باش " عجیب در حسرت ِ یکـ همرآه َم ... یکـ همدم ... همدل ! باشد و دلم خوش باشد به بودنش . مونث یا مذکر چه فرقی میکند ؟ فقط بیاید و آرآم جان َم باشد ...